دنیای وارونه: اندر احوالاتِ پناهجویی و هموفوبیا در ترکیه

artonهومن خانی‌پور ـ ایران در جهان: هفتۀ پیش، بعد از شش ماه، روزی که برام تعیین کرده بودند تا کارتِ اقامتِ موقت رو بگیرم، رسید. تو این شش ماه، فرهنگِ غالبِهمجنس‌گراستیزی و مردسالاری رو تقریباً شبیه به اون چیزی که در ایران جاری و ساری هست دیده بودم، که البته در ترکیه، کمیت و کیفیتش، شهر به شهر فرق می‌کند. اما حکایتِ هفتۀ پیش در ادارۀ پلیس، جالب‌ترینش بود.

خانمِ مترجم در ادارۀ امنیت، ایرانیه، انصافاً در این شش ماه هر وقت کمک و راهنمایی‌ای لازم داشتم، دریغ نکرده؛ اما تا هفتۀ پیش، بینمون صحبتی ازهمجنس‌گرا بودنم نشده بود. وقتی توی اتاقِ مسئولی که باید پرونده‌ام رو تنظیم می‌کرد نشسته بودیم، بعد از سئوالایِ اولیه، آقای مسئول دلیل خروج رو پرسید، منم گفتم به خاطر همجنس‌گرا بودنم از ایران بیرون اومدم.

خانمِ مترجم پرسید یعنی چی؟! گفتم همجنس‌گرا هستم، گِی هستم.

باورم نمی‌شد، توی صورتش هیچ میمیکی که از آشناییِ گوشش با این دو واژه باشه ندیدم! بازم گفت: خب یعنی چی آخه؟!

ای بابا حالا بیا درستش کن! حالا من چی بگم به این؟!

سعی کردم یه لحظه کل زندگی و فرهنگش رو تصور کنم که ببینم با چه جوابی می‌تونم گوشه‌ای از معنای همجنس‌گرایی رو بهش حالی کنم؛ این وسط یه خانم و آقای پلیس هم نشستند جلومون و دارند نگاهمون می‌کنند و منتظرِ جوابِ مترجم هستند که تایپ بشه.

بالاخره گفتم: خب منم مثه شما دوست دارم با یه مرد ازدواج کنم، حس کردم صدای حرکتِ خفیفِ دوزاری رو توی دهلیزِ ذهنش، دارم می‌شنوم!

مترجمِ خیر سرم ایرانی، گفت آها… کمی مکث کرد و بعد گفت خُب هر کی یه جوریه. من داشتم از خنده می‌ترکیدم! موقعیتِ با مزه‌ای برام درست کرده بود، اما جالب‌ترش هم کرد، در ادامه گفت: من این رو به اینا نمی‌گم، می‌ترسم یه وقت باهات بد رفتاری کنند، یا برات مشکلی درست کنند!

گفتم: نمی‌شه دروغ بگیم، باید این اطلاعات با مطالبِ پروندۀ من تو “یو-اِن” مطابقت داشته باشه.

گفت: خب می‌گم به خاطر موی بلندت اونجا اذیتت می‌کردند و تو هم تصمیم گرفتی بیای بیرون!

ای بابا! اینم شد دلیل؟! ولی چنان با اطمینان از احتمالِ برخوردِ بدشون گفت که من تسلیم شدم، به هرحال توی ایران، موی بلند برای یه مرد هم ممکنه «وزرا» رفتن رو در پی بیاره!

مثه یه خاله خرسۀ دلیر و مهربون! به ترکی شروع کرد به شرح دادن، آقای پلیس هم از عجیب غریب بودن دلیل، حُناق گرفته بود و همش سئوال پیچش می‌کرد و منم لال، تقریباً همۀ سین جیم‌ها رو متوجه می‌شدم. پلیس توضیح بیشتری می‌خواست و خاله جونم هم داشت می‌گفت: به خاطر ظاهرش نمی‌تونسته زندگیش رو ادامه بده و فلان و بهمان!

آخرش به حرف اومدم و دستم رو گذاشتم رو قلبم و به خاله خرسه گفتم: من به خاطر اینجام اومدم بیرون نه ظاهرم.

کمی ساکت شد، فکر کنم سخت‌ترین روزِ کاریش رو می‌گذروند،

یعنی تو می‌گی بهشون بگم همجنس‌گرایی؟ آخه به ترکی اصطلاحش چیه؟! توی این شهر اولین پناهجویی هستی که به این دلیل از ایران خارج شده!

دیگه داشتم از دستش کلافه می‌شدم، از طرفی خنده‌ام هم گرفته بود، نمردم و یه جا نفر اول شدم!

شما بهشون بگو من هموسکچوال هستم، بعید می‌دونم متوجه نشن.

این رو که گفتم، خانم پلیسه به زبان ترکی گفت خب از اول بگو این میگه «homoseksüel»

خلاصه مخمصه‌ای که خاله خرسه ساخته بود و ممکن بود برام مشکل درست کنه، تموم شد.

پریروز رفتم برای اولین امضا، آقاهه به خانمه گفت: اسمش هیومنه، به انگلیسی یعنی انسان، پرونده‌اش رو در بیار تا امضا کنه.

اما خاطرۀ ترسِ این مترجمِ از همه جا بی‌خبر، تو ذهنم موند، طفلکی بعد از تکمیل پرونده گفت: این اصطلاحات رو به من یاد بده ممکنه بازم آدمایی با موردِ تو بیان اینجا.
منبع: ایران در جهان

Comments are closed.