گاوچران های شهر ما

از میزها شروع شد یا نگاه تو؟

که نشستم  به پذیرایی ات

   تنم را آب گرفتم

و تو چشم ات را که همیشه می خوابد

خندیده بودی انگاری

باران گندمی حرف هایمان

و هجای هوهوی یادها

و نیازی که به گا می رفت .

چقدر گفتیم

از دربند که کاش بروک بک می شد

یا همین شمال تهران , گاوچران هایی داشت !

وما همه اش می خندیم

به حرفهای کوچک غم

به ارزوهای آرتیستی

به نیازی که تن می جود و ما عق می شویم

به اطفاری که نگاه می ریزد

به دستی که روزی لمس خواهد شد

و همین سکوت که اخر رسوایمان می کند .

By Bertil Nilsson

نباید ترسید

این را همه می دانیم

اما چه باید کرد؟

که شهر ما گاوچران ندارد

دربند سرسبز نیست

نمی شود همین طوری ها به مردی خندید

نباید ترسید , نباید ترسید

این را همه میدانیم

اما چه باید کرد؟!؟

 Bertil Nilssonشعر از ارش , عکس از

Comments are closed.