Category: شعر و داستان

لعنت لعنت

http://www.ziryan.ir/images/NewsImages/2602.jpgعشقی که پشت یک تنظیف سفید گم شد
و قاب عکسی که از تنهایی دق کرد و مُرد
یا شرابی که من و گیلاس رو با هم خورد
فریادهایی که باید استفراغ میشد
هنرمندی که صورتمو دزدیدو روش نقاب زد
زنی زیبا و آراسته منتظر یک برخورد
زخم هایی که عفونت  کردن
و دردهایی که لابلای عادتِ زنونه گُم شد
شمع رو قایم کن
لعنت لعنت

اوجِ لذتِ هم آغوشی فقط ترس بود
ترسی که متوجه بود و حقیقت داشت
و منی که مفهومِ  یک فوبیا بودم
تو بندِ جسمی که برای من نبود
و رویایی که به اعتمادِ من خیانت کرد
و ساعتی از زندگی که نوشته نشد
به خاکی که مقدمه چینی احتیاج نداشت
بدنی بود که باید راجعبش تصمیم گرفته میشد
به خیال تو اینجا آخرِ خط بود
اما خیالی که باطل بود و اشتباه میکرد
شمع رو قایم کن
لعنت لعنت

سهم من فقط یه مشت شک بود
از سعی کردنِ من برای زنده موندن
زنده موندنی که احتیاجی به آلت مردونه ی تو نداشت
فوبیایی که به من هشدار میداد
و شمعی که از درد به ارگاسم رسید
و خورسیدی که بخاطر شمع منو دار زد
شمع رو قایم کن
لعنت لعنت

لاکِ زنونه ای که به هزارتا آلت مردونه شرف داشت
شمعی که اون وسط روی میز بود اما حقِ روشن شدن نداشت
هنرمندِ مستی که منو از جنس تو ساخت
و زنی که تو جسمِ من جا گرفت
مَثَلِ مردی بود که عقدهء تجاوز داشت
و من و تویی که به اندازهء یه بیضه ارزش نداشتیم
یا اون پسری که تو زیرزمین خودکشی کرد
لحظه‌ای که پسر هیچکس رو دید
اما هیچکس پســـــــــــــر رو ندید
فقط شلاق بود که لذت میبرد از تماس جنسی
شمع رو قایم کن
لعنت لعنت

شبی که از درد خونریزی داشتم
نشستم و نقاشی کشیدم
عکس دستی رو کشیدم
که به سمت من دراز کرده
اما اومدی و روش تف کردی
و نقاشی ترسید
من دوباره شروع کردم به کشیدن
اما اینبار نه دست
یـــــــک حـــــــــس
یـــــــک نیاز روحی

(نصیر)

مرد ریشو

وقتی که هموفوبیا زیرزمین رو خوردmardrisho
مرد ریشو نشست خدا و دین رو خورد

تمام زیرزمین بوی هموفوبیا گرفت
دارم میمیرم تیرت به هدف بیا گرفت

خجالت نکش به چشمهام زل بزن
شکنجه واسم عادیه شروع کن بزن

فقط بخاطر حسی که دارم بزن
Continue Reading

از فردا متنفرم اما

Tomorrow 3از فردا متنفرم اما به فردا فکر میکنم
دوشنبه شد
سه شنبه هم میشود
از فردا متنفرم
چون التماس دستهایت را میکنم
تو اما میگویی فردا
چقدر از فردا متنفرم
اما به فردا فکر میکنم
Continue Reading

گاوچران های شهر ما

از میزها شروع شد یا نگاه تو؟

که نشستم  به پذیرایی ات

   تنم را آب گرفتم

و تو چشم ات را که همیشه می خوابد

خندیده بودی انگاری Continue Reading