Category: تجربه های شخصی

به خانواده ها بگو که این دردهای یک همجنسگراست

من نصیرهستم. یک همجنسگرا در ایران .

نمیدونم از کجا باید شروع کنم، یک روز که کسی در خانه مان نبود وخانواده همگی به مهمانی رفته بودند، من دوست پسرم رادعوت کردم که بیاد و با هم باشیم. او هم دعوت من را پذیرفت. ما با هم شام خوردیم. بسیار به او وابسته بودم. لحظات بسیار خوبی را با هم داشتیم تا اینکه خانواده زمانی از مهمانی برگشتند و در را باز کردند و وارد شدند که ما دو نفر  در آغوش هم بودیم و دردسر من از آنروز شروع شد.

Continue Reading

دنیای وارونه: اندر احوالاتِ پناهجویی و هموفوبیا در ترکیه

artonهومن خانی‌پور ـ ایران در جهان: هفتۀ پیش، بعد از شش ماه، روزی که برام تعیین کرده بودند تا کارتِ اقامتِ موقت رو بگیرم، رسید. تو این شش ماه، فرهنگِ غالبِهمجنس‌گراستیزی و مردسالاری رو تقریباً شبیه به اون چیزی که در ایران جاری و ساری هست دیده بودم، که البته در ترکیه، کمیت و کیفیتش، شهر به شهر فرق می‌کند. اما حکایتِ هفتۀ پیش در ادارۀ پلیس، جالب‌ترینش بود.

خانمِ مترجم در ادارۀ امنیت، ایرانیه، انصافاً در این شش ماه هر وقت کمک و راهنمایی‌ای لازم داشتم، دریغ نکرده؛ اما تا هفتۀ پیش، بینمون صحبتی ازهمجنس‌گرا بودنم نشده بود. وقتی توی اتاقِ مسئولی که باید پرونده‌ام رو تنظیم می‌کرد نشسته بودیم، بعد از سئوالایِ اولیه، آقای مسئول دلیل خروج رو پرسید، منم گفتم به خاطر همجنس‌گرا بودنم از ایران بیرون اومدم.

Continue Reading

این قصه برای نخوابیدن است

 بذار بمیره , راحت شیم

 جواب مردم رو چی بدیم؟

این صدای خواهرم بود که پشت در اتاقم در حالی که خون از دستهام میرفت به مادرم میگفت که بذاره بمیرم . همون لحظه داشتم به این فکر میکردم که کاش این پچ پچ های لعنتی رو نمی شنیدم و تو همون خماری قرصهایی که خورده  بودم یادم نمی اومد سالهاست که از این بدترش رو شنیدم و سکوت کردم , کاش همون لحظه می مردtumblr_mhdegdMCqw1r3vu29o1_1280م

درخانواده ی مذهبی با اعتقادات خاصی به دنیا می اید , مادری مذهبی اما دلسوز فرزندان و پدری که به علت بیماری  عصبی حظورش هرگز حس نشد , بزرگ میشود . با  خواهر و برادری بزرگ تراز خودش که از همان ابتدای امر برادرش برای احساسات و حرکات ظریفش نوعی  ستیز و نفرت با او داشته تا جایی که به مدت چندین سال باهم حرف نمی زنند تا بعدها که گرایش و هویتش اشکار میشود توسط همین برادر سرکوفتها و اهانتهای می شنود و خانواده پشتیبانی اش را میکنند. الف میگوید زندگی ساده ای داشته اند که همه ی کانون خانواده به مادر خلاصه میشده  , مادر همدم حرفهایش بوده , حامی او در هر مواردی حتی وقتی که به سمت هنر میرود و با استقبال او رو به رو میشود حتی جایی میگوید عزیزترین فرزندش اوست. الف پر بود از ظرافتها وحرکاتی که گاه به چشم دیگران می امده و توسط همین مادر دفاع میشده است . میگوید مادر فکر میکرد به علت هنری  بودنم است که این  نوع پوشش خاص , ارایش ها و … را انتخاب کرده ام Continue Reading

بابا، مامان، من همجنسگرا هستم

comingooutآگوست 2010 بود. 17 سالم بود. بیشتر از 3 سال نبود که به همراه خانواده ام به آمریکا آمده بودیم. تقریبا دو ماه و نیم بود که با دوست دخترم در ارتباط بودم. خیلی دوستش داشتم بخاطر اینکه من را میفهمید و وقتی با هم بودیم بهمان خوش میگذشت. اما مثل هر رابطه ی دوست دختر و دوست پسر دیگری، رابطه ی ما به جایی رسیده بود که کم کم مسائل داشت پیچیده تر میشد و مسایل جنسی داشت جزیی از این رابطه میشد. اما…اما من نمیتوانستم با او این رابطه را برقرار کنم و نمیدانستم چرا. با او روابط جنسی داشتن برایم سخت بود. یک مدت کوتاهی بود که یک مسائل تازه ای توجه ام را به خودش جلب کرده بود. بعضی اوقات یک سری احساسات خاصی نسبت به دوست های پسرم داشتم. احساساتی که توضیح و فهمش برایم سخت بود. چرا چنین احساسات خاصی برایشان داشتم…؟ چرا چنین احساساتی را نسبت به دوست دخترم نداشتم…؟ خیلی با خودم درگیر بودم. دائما از خودم سؤالاتی مثل این میپرسیدم. روز به روز اینجور سؤالات ذهنم را بیشتر مشغول خودش میکرد. با اینکه خیلی به دوست دخترم نزدیک بودم، حتی با او هم نمیتوانستم در مورد این مسایل صحبت کنم. به جایی رسیده بودم که دیگر تحمّلم خیلی کم شده بود. تصمیم گرفتم که با دوست دخترم به هم بزنم تا بتوانم کمی به زندگی خودم برسم و مسائلم را حل کنم. Continue Reading